آیدا آیدا ، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 24 روز سن داره

آیدا جون ما

دوری ده ساعته

دیروز قرار بود مهمان داشته باشیم آخه چند تا از فامیل مامان یه دوره ی زنونه دارن که تقریبا هفته ای یه بار ویا هر وقت که صاحب خونه آمادگیشو داشته باشه برگذار میشه . این بار هم نوبت ما بود و مامان همه چیزو در نظر گرفته بود از امتحانات بچه ها و امتحانات بابا و ...خلاصه مهمونی شد دوشنبه . مامان تقریبا بیشتر کارهاشو کرده بود غیر از  تمیز کاری خونه که گذاشته بود برای همون روز تا دیگه کثیف نشه . همه ی این مقدمه ها رو گفتم تا برسیم به اصل مطلب . از اونجا که وقتی مامان تمیز کاری میکنه اون از یه طرف تمیز میکنه و من یه طرف دیگه کثیف و جلوگیری بشه از اعصاب خوردی و مامان راحتتر کارهاشو انجام بده و به منم سخت نگذره مامان تصمیم گرفت منو بگذاره خونه ی خال...
13 بهمن 1392

22 ماهگی

امروز من بیست و دو ماهه شدم و مامان که میدونه چقدر تولد رو دوست دارم برام کیک پخت و یه تولد کوچولو برام گرفت . تازگی ها یاد گرفتم غیر از چیچ و تتلد میگم شمع البته تعداد کلماتی که میگم خیلی زیاد شده تقریبا هر چیزی رو که بهم میگن میتونم تکرار کنم . این آخرین ماهگرد من قبل از تولدم بود و دیگه میخواهیم خودمونو آماده کنیم برای تولد دو سالگی که مامان از همین الان شروع کرده به تدارک اون . ...
19 آبان 1392

روز دختر

دخترم ای زیباترین و بهترین بهانه ی زندگیم هر چه دنبال واژه گشتم تا تمام عشق و محبتم را با آن نثارت کنم چیزی نیافتم پس به همین جمله ی مختصر بسنده میکنم و با تمام وجودم به تو میگویم                                                                                           دوستت دارم    ...
19 آبان 1392

وبلاگ یکساله ی من

امروز وبلاگ من یکساله شده قبلا مامان خیلی با وبلاگ و  وبلاگنویسی آشنا نبود تا اینکه به توصیه ی دوستان و خوندن چند تا مطلب و وبلاگ با این کار آشنا شد و تصمیم گرفت خاطرات منو برام بنویسه تا بزرگ که شدم اونها روببینم و بخونم و تا حالا یکساله که وبلاگ دار شدم و به امید اینکه سالهای بعد هم ادامه داشته باشه .       ایجا هم دانشگاه قدیم مامان و دانشگاه جدید بابا ست که برای ثبت نام رفته بودیم   ...
19 آبان 1392

سفرنامه مشهد (سیاحتی)

چند وقتی بود تصمیم به مسافرت داشتیم که با توجه به فصل و اینکه سفرمون هم زیارتی باشه هم سیاحتی و از همه مهمتر اینکه طلبیده شده بودیم به زیارت آقا امام هشتم شهر مشهد را انتخاب کردیم تاریخ و مکان هتل معلوم بود چون از طرف بانک بابا هتل آزادی رو گرفته بود فقط مونده بود وسیله سفر .مامان اصرار داشت یا با هواپیما بریم یا با قطار ولی بابا ماشین رو ترجیح میداد البته مامان فقط به خاطر من که فکر میکرد به من توی ماشین با این مسافت طولانی سخت میگذره .نزدیکای سفر دو همسفر هم پیدا کردیم مامانی و بابایی پدری .قرار شد حالا که یک کوپه میشیم قطار بگیریم اما کو بلیط قطار هرچه تلاش کردیم و هر چی آشنا داشتیم رو سر زدیم بلیط پیدا نشد که نشد .خلاصه تنها یک گزینه داشت...
19 آبان 1392

سفرنامه مشهد (زیارتی)

برای زیارت چون مامانی پا درد داشت زیاد نمیتونست بیاد حرم .مامان وبابا و بابایی صبحها بعد از نماز صبح که من خواب بودم میرفتن زیارت ما رو هم بعد از صبحانه میبردن منم توی صحن راه میرفتم و بازی میکردم البته با نظارت کامل اطرافیان از ترس گم شدن. یک دفعهم مامان منو برد نزدیک ضریح برای زیارت ولی چون شلوغ بود و منم از این ازدحام ترسیده بودم زود اومدیم بیرون . عکسهارو با موبایل گرفتم چون بردن دوربین به داخل ممنوع بود     ...
19 آبان 1392

مادر بافت (لباس بافت دست مامان)

توپولویم  توپولو            صورتم مثل هلو            دست وپاهام کوتاهه   چشم و ابروم سیاهه       مامان خوبی دارم       میشینه توی خونه   میبافه دونه دونه      میپوشم خوشگل میشم       مثله دسته گل میشم    ...
19 آبان 1392

عید غدیر

امسال هم مثل سالهای گذشته عید غدیر منزل آقاجونم هستیم بابا از صبح زود رفته منو و مامان هم دیرتر میریم چون خیلی مهمون دارند وتا من بیدار بشم و مامان منو حاضر کنه کمی طول میکشه امسال سبز پوشیدم خوب منم یه سادات کوچولوام و بهش افتخار میکنم .نهار هم همونجا بودیم و عصری رفتیم خونه مادر جون آخه مادر جونم هم سادات هستند خلاصه عید غدیر امسال هم گذشت امیدوارم سال خوبی برای همه باشه .     ...
19 آبان 1392

آیدا در هفته ایی که گذشت

این هفته و هفته قبلش خیلی پر بار بود که میخوام چند تا از مهماشو بنویسم .خیلی وقت بود که میخواستم برم مدرسه یلدا  تا محیط مدرسه رو ببینم آخه از اول مهر که همش تلویزیون شعر مدرسه ها وا شده رو گذاشته همش از جلوی مدرسه ها که رد میشدیم میگفتم مدرسه ها وا شده آخرش دوشنبه هفته پیش که یلدا ساعت آخر ورزش داشت با مامان رفتیم مدرسه یلدا یه کم تو حیاط بازی کردم و بعد رفتیم تو کلاس و مشغول نقاشی با گج شدم و حسابی بهم خوش گذشت از اون روز به بعد میگم مدرسه برم نقاشی بکشم.  جمعه هم  عروسی پسر خاله ی مامان بود و از چند روز قبلش داشتیم آماده میشدیم و تدارک عروسی رو میدیدیم .مامان خیلی برای من دنبال لباس گشت اما اون چیزی که میخواست پیدا نکرد تا آخر تصمی...
19 آبان 1392

جشن تولد دو ساگی(1)

بلاخره سالروز تولد منم رسید .روزی که خیلی انتظارشو میکشیدم . در عوض مامان و بابا برام دو تا تولد گرفتن آخه من عاشق تولدم و اونا هم اینو خوب میدونن فکرشو بکنین دو روز تولد پشت سر هم . دو تا کیک خشگل خوشمزه .همونطور که گفتم امسال دو تا تولد داشتم یکی بااتفاق خانواه ی مادری یکی بااتفاق خانواده ی پدری .البته چون عکسها زیاد میشه اونها رو توی دو تا پست جدا مینویسم . جمعه دهم آبان روز تولد من با خانواده ی مادری بود مهمانها مادر جون خاله ها و داییها و خاله و دایی مامان و خانواده هاشون و پدر بزرگ مامان . تولد خیلی گرم و پر سر و صدایی بود . منم که طبق معمول مجلس گرم کن جمع بودم فقط با این تفاوت که بجای رقصیدن فقط دور خودم میچرخیدم و مدام بهم میگفتن آید...
19 آبان 1392