آیدا آیدا ، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 24 روز سن داره

آیدا جون ما

22 ماهگی

امروز من بیست و دو ماهه شدم و مامان که میدونه چقدر تولد رو دوست دارم برام کیک پخت و یه تولد کوچولو برام گرفت . تازگی ها یاد گرفتم غیر از چیچ و تتلد میگم شمع البته تعداد کلماتی که میگم خیلی زیاد شده تقریبا هر چیزی رو که بهم میگن میتونم تکرار کنم . این آخرین ماهگرد من قبل از تولدم بود و دیگه میخواهیم خودمونو آماده کنیم برای تولد دو سالگی که مامان از همین الان شروع کرده به تدارک اون . ...
9 مهر 1392

روز دختر

دخترم ای زیباترین و بهترین بهانه ی زندگیم هر چه دنبال واژه گشتم تا تمام عشق و محبتم را با آن نثارت کنم چیزی نیافتم پس به همین جمله ی مختصر بسنده میکنم و با تمام وجودم به تو میگویم                                                                                           دوستت دارم    ...
9 مهر 1392

وبلاگ یکساله ی من

امروز وبلاگ من یکساله شده قبلا مامان خیلی با وبلاگ و  وبلاگنویسی آشنا نبود تا اینکه به توصیه ی دوستان و خوندن چند تا مطلب و وبلاگ با این کار آشنا شد و تصمیم گرفت خاطرات منو برام بنویسه تا بزرگ که شدم اونها روببینم و بخونم و تا حالا یکساله که وبلاگ دار شدم و به امید اینکه سالهای بعد هم ادامه داشته باشه .       ایجا هم دانشگاه قدیم مامان و دانشگاه جدید بابا ست که برای ثبت نام رفته بودیم   ...
9 مهر 1392

پستونک

چند وقتی بود مامان تصمیم گرفته بود منو از پستونک بگیره یا بهتر بگم پستونکو از من بگیره ولی جور نمیشد تا اینکه یه روز که خونه مادرجون بودیم زنداییم گفت دو روزی هست که پرهام پستونک نمیخوره اونجا بود که مامان تصمیمش قطعی شد مخصوصا که تو کتاب خونده بود حتما باید قبل از هجده ماهگی باشه تا هم عوارض فیزیکیش روی فک و لبها کمتر باشه  هم احساسیش وهم آسونتر بچه باهاش کنار بیاد البته من خیلی وقت بود که فقط موقع خواب پستونک میخوردم و وقتی خوابم میبرد مامان اونو از دهنم در میاورد ولی بازم نخوردنش بهتر بود خلاصه دوشنبه شب ۶ خرداد اولین شبی بود که من بدون پستونک خوابیدم و همینطور شبهای دیگه خدا رو شکر خیلی بهتر و راحت تر از اون بود که فکرشو میکردم الانم نزدی...
22 شهريور 1392

بیست ماهگی

دیروز یازدهم تیرماه مصادف بود با بیستمین ماهگرد من. مامان هم برام یه کیک خوشمزه و خوشگل پخت و منم شمعهای روش که مامان برام روشن کرده بود رو فوت کردم و تا خاموش میشد برای خودم دست میزدم و هورا میکشیدم و از مامان میخواستم تا دوباره روشن کنه و منم فوت کنم. گه گاه ناخنکی هم به توت فرنگیهای روی کیک میزدم وتا مامان حواسش نبود یه گاز ازش میخوردم لباسی هم که پوشیده بودم رفت برای شستن چون هم شکلاتی شده بود هم آب توت فرنگی روش ریخته بود.  همین جام بگم یکی دیگه از انواع توت هایی که خیلی دوست دارم توت فرنگیه. خلاصه مامان کلی ازم عکس گرفت البته نا گفته نماند که از این حدود بیست  سی عکس سه چهار تاش بیستر خوب نشده چون عکسها رو با موبایل میگرفت هم کیفتش خیلی...
22 شهريور 1392

افطاری

پنجشنبه نهم ماه مبارک رمضان افطار مهمان مادر جون بودیم باغ پرندگان قمصر. ساعت هفت بود که با مامان و بابا حاضر شدیم و رفتیم دنبال مادر جون و دایی جون تا باهم بریم توی مسیر هوا کمی گرم بود ولی اونجا هوا خوب بود و نسیم خنکی هم میوزید و ما ترجیح دادیم بیرون و در هوای باز بشینیم .فضای زیبایی بود همه جا سرسبز با آبنماهای خیلی قشنگ منم که عاشق آب و آب بازی اول شروع کردم به قدم زدن و کم کم دستم رو به آب میزدم و در کنار جویهای آب راه میرفتم چیزی نگذشت که با کفش وارد آب شدم وشروع کردم به بازی البته پرهامم منو همراهی میکرد وقتی  که عرشیا هم اومد جمعمان جمع شد یک دست لباس اولی که کاملا خیس شد و مامان که یه ساک پر لباس برام  آورده بود زحمت تعویض رو کشید ا...
22 شهريور 1392