برف
بلاخره شهر ما هم برف اومد. بعد از این همه انتظار برای دیدن برف ما هم موفق به دیدن برف شدیم . از ذوق دیدن برف چند بار با مامان حاضر شدیم رفتیم بیرون منم همش دستهامو دراز میکردم و میگفتم برفها رو بگیرم ولی مامان اجازه نمیداد به برف ها دست بزنم میترسید سرما بخورم . البته امروز هوا آفتابی شد و برفها هم در حال آب شدنن. با اینکه زمان برف دیدن کم بود ولی بازم خوش گذشت . ...
نویسنده :
مامان فرشته
10:28
گردش روز جمعه
جمعه صبح بااتفاق مامان و بابا راه افتادیم به سمت نراق چون بابا یه گزارش کار یا تحقیق رو باید به استادش تحویل میداد ما هم ساعت نه بود که حرکت کردیم وقتی رسیدیم بابا رفت دنبال کارهای خودش منو مامان هم مشغول عکاسی حالا از قشنگیهای جاده بگم که همه جا پر برف .کوهها که همشون از تابش خورشید برق میزدن خلاصه که خیلی دیدنی بود. اینجا قسمت گردنه ی نراقه که یه جایی هست که آب از دل کوه بیرون میاد و لوله کشی شدست و البته دست نخورده که آب بسیار گوارایی داره با منظره ای زیبا. بعداز اینکه بابا تو دانشگاه کارش تموم شد حرکت کردیم به سمت زیارت سلطان علی ابن محمد باقر واقع در مشهد اردهال. من با مامان رفتیم قسمت خانمها و زیارت کردیم . ...
نویسنده :
مامان فرشته
10:28
دوری ده ساعته
دیروز قرار بود مهمان داشته باشیم آخه چند تا از فامیل مامان یه دوره ی زنونه دارن که تقریبا هفته ای یه بار ویا هر وقت که صاحب خونه آمادگیشو داشته باشه برگذار میشه . این بار هم نوبت ما بود و مامان همه چیزو در نظر گرفته بود از امتحانات بچه ها و امتحانات بابا و ...خلاصه مهمونی شد دوشنبه . مامان تقریبا بیشتر کارهاشو کرده بود غیر از تمیز کاری خونه که گذاشته بود برای همون روز تا دیگه کثیف نشه . همه ی این مقدمه ها رو گفتم تا برسیم به اصل مطلب . از اونجا که وقتی مامان تمیز کاری میکنه اون از یه طرف تمیز میکنه و من یه طرف دیگه کثیف و جلوگیری بشه از اعصاب خوردی و مامان راحتتر کارهاشو انجام بده و به منم سخت نگذره مامان تصمیم گرفت منو بگذاره خونه ی خال...
نویسنده :
مامان فرشته
10:28
22 ماهگی
امروز من بیست و دو ماهه شدم و مامان که میدونه چقدر تولد رو دوست دارم برام کیک پخت و یه تولد کوچولو برام گرفت . تازگی ها یاد گرفتم غیر از چیچ و تتلد میگم شمع البته تعداد کلماتی که میگم خیلی زیاد شده تقریبا هر چیزی رو که بهم میگن میتونم تکرار کنم . این آخرین ماهگرد من قبل از تولدم بود و دیگه میخواهیم خودمونو آماده کنیم برای تولد دو سالگی که مامان از همین الان شروع کرده به تدارک اون . ...
نویسنده :
مامان فرشته
15:50
روز دختر
دخترم ای زیباترین و بهترین بهانه ی زندگیم هر چه دنبال واژه گشتم تا تمام عشق و محبتم را با آن نثارت کنم چیزی نیافتم پس به همین جمله ی مختصر بسنده میکنم و با تمام وجودم به تو میگویم دوستت دارم ...
نویسنده :
مامان فرشته
15:50
وبلاگ یکساله ی من
امروز وبلاگ من یکساله شده قبلا مامان خیلی با وبلاگ و وبلاگنویسی آشنا نبود تا اینکه به توصیه ی دوستان و خوندن چند تا مطلب و وبلاگ با این کار آشنا شد و تصمیم گرفت خاطرات منو برام بنویسه تا بزرگ که شدم اونها روببینم و بخونم و تا حالا یکساله که وبلاگ دار شدم و به امید اینکه سالهای بعد هم ادامه داشته باشه . ایجا هم دانشگاه قدیم مامان و دانشگاه جدید بابا ست که برای ثبت نام رفته بودیم ...
نویسنده :
مامان فرشته
15:50


