آیدا آیدا ، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 24 روز سن داره

آیدا جون ما

کنجکاوی

از وقتیکه خودمو شناختم وچهار دست و پا میرفتم تا الان که مهارتم در راه رفتن بیشتر شده وکاملا میتونم بدوم در راه شناخت اشیاو وسایل مختلف وکنجکاوی در مورد اونها بودم که متاسفانه اسمش بد در رفته وبه عنوان شیطونی میشناسنش.حالا اسمش هر چی میخواد باشه ولی من از این کار لذت میبرم با این که میدونم کار مامان روخیلی زیاد میکنم ولی بازم میدونم که اینقدر مهربون هست که به خاطر من این فداکاری رو میکنه وخرابکاری های منو جمع میکنه.اغلب صبح ها که از خواب بیدار میشم یکسره میرم تو آشپزخونه و یک چیزی مثل کفگیر یا ملاقه یا هر چیزی که بدستم بیاد رو میارم و وسط حال رها میکنم و میرم سراغ یه چیز دیگه بعضی وقتها میرم سراغ کیف وسایلام یا بیرون ریختن لباسها و کفشهام از ک...
13 ارديبهشت 1392

سال نو

بلاخره سال ۹۲ رسید و من سومین سال حضور در کنار مامان و بابا رو احساس میکنم  امیدوارم سال جدید برای همه سال خوبی باشه سالی سرشار از شادی و سلامتی اینجا خونه بابایی و من مشغول خوردن سنجد                              اولین سال نو من مامان منو چهل روزه باردار بود - نوروز ۱۳۹۰ دومین سال نو من چهار ماه و هجده روزه بودم- نوروز ۱۳۹۱ سومین سال نو من شانزده ماه و نوزده روزه بودم- نوروز ۱۳۹۲                                   ...
13 ارديبهشت 1392

سفر نوروزی

جمعه نهم فروردین من و مامان و بابا رفتیم یه سفر نوروزی جزیره کیش. این دومین سفر من به کیش بود جای همه ی دوستان خالی خیلی خیلی خوش گذشت با اینکه من در طول پنج روز سفر سه روزش رو کمی ناخوش بودم ولی با این حال خیلی سفر خوبی بود از همه بهتر هوای خوب و گلهای کاغذی که زیبایی دو چندانی به زیباییهای جزیره داده بود.موسیقی زنده وکنسرت و آتش بازی وکلی برنامه ویژه نوروز بود .منم که کلی کالسکه سواری کردم وتمام وقت تو پاساژا و خیابونا سوار کالسکه بودم وکلی هم از این بابت خوشحال بودم. اینم چند تا عکس من از دومین سفرم به جزیره کیش                                                                                                                   ...
13 ارديبهشت 1392

18 ماهگی

چهارشنبه یازدهم اردیبهشت  من یکساله ونیمه شدم که مصادف بود با روز مادر اونروز شام مهمان مادرجون بودیم مامان و بابا هم تصمیم گرفتند که یه جشن کوچیک برام بگیرن .شب که داشتیم میرفتیم خونه مادر جون یه کیک خوشگل خریدیم  و بردیم اونجا ولی به کل یادمون رفت که شمع هم بخریم از بس شیرینی فروشی شلوغ بود و همه کیکها هم سفارشی از قبل بود شانسی  کیک گیرمون اومد .شب خیلی خوبی بود و به همه خیلی خوش گذشت از اینجا هم روز مادر رو اول به مامان خودم که خیلی دوسش دارم بعدبه همه ی مامان های مهربون که برای ما بچه ها خیلی خیلی زحمت میکشن تبریک میگم امیدوارم خدای مهربون سایه هیچ مادری رو از سر بچش کم نکنه .                                                         ...
13 ارديبهشت 1392

پارک

چند هفته ای هست که مامان و بابا جمعه ها منو میبرن پارک تا هم از هوای خوب و تمیز پارک استفاده کنیم هم من یه کم از نور آفتاب که دیگه اون سوزندگی چند ماه پیش رو نداره استفاده کنم و ویتامین دی بدم تامین بشه.البته اینو هم بگم که لحظه هم نمیتونم یه جا بشینم ودائم در حرکت هستم یا از روی زمین برگ و چیزای دیگه بر میدارم ومیگذارم دهنم یا چمن ها رو میکنم تا بخورم که مامانم همش باید نگاش به من باشه تا اگه من چیزی گذاشتم تو دهنم با یک حرکت فوق سریع اونو در بیاره یا از دستم بگیره خلاصه که پارک بردن من برای مامان یه ورزش حساب میشه چون من دائم اینور رو اونور میرم . این هم چند عکس از من در پارک ...
12 ارديبهشت 1392

تولد یکسالگی

 پنجشنبه یازدهم آبان ماه سالروز تولد من بود ولی به دلایلی این جشن با شکوه دو روز جلوتر برگذار شد مامان از چند هفته جلوتر دنبال خرید وسایل تولد بود .برای تم هم خیلی فکر کردیم وبه این نتیجه رسیدیم که تم رنگ صورتی از همه بهتره خلاصه مامان عصرها منو خواب میکرد میگذاشت پیش بابا وخودش میرفت دنبال خرید.بلاخره روز مهمانی فرا رسید مامان از خواب بودن من استفاده کرده وازصبح  زود مشغول کارها شده بود خاله جونم هم برای کمک به مامان اومده بود که از اینجا ازش تشکر میکنم . مهمانها فامیل درجه یک مادری وپدری بودند که حدود ساعت هفت یکی یکی رسیدند من که خیلی خوشحال بودم مخصوصا وقتی که لباس عروس خوشگلمو پوشیدم جوری دست میزدم ومیرقصیم که انگار صد دفعه این کارو تمری...
12 ارديبهشت 1392

عقیقه

چند وقته که میخوام داستان پختن عقیقه ام را بنویسم که امروز موفق شدم آخه این چند روزه به علت در آوردن دندان در فک بالا خیلی بهانه گیر شده ام و بیشتر وقت مامان گرفته میشه چون هر وعده غذارو اگه بخورم تقریبا یک ساعتی طول میکشه  .خلاصه از اول تولد مامان و بابا تصمیم داشتند تا من را عقیقه کنند که این کار جور نمیشد تا اینکه قرار شد قبل از گرم شدن هوا و ماه رمضان این کار انجام شود که روز جمعه پنجم خرداد مصادف با سالروز شهادت امام هادی عقیقه پخته شد البته از چند روز قبل مقدمات آن مثل خرید مواد مورد نیاز که آشپز صورت داده بود و پاک کردن نخود وبقیه کارها انجام شد عصر پنجشبه هم گوسفند کشته شد و همان شب عقیقه در پارکینگ منزل پدر بزرگ بار گذاشته شد چون احت...
12 ارديبهشت 1392