دوری ده ساعته
همه ی این مقدمه ها رو گفتم تا برسیم به اصل مطلب . از اونجا که وقتی مامان تمیز کاری میکنه اون از یه طرف تمیز میکنه و من یه طرف دیگه کثیف و جلوگیری بشه از اعصاب خوردی و مامان راحتتر کارهاشو انجام بده و به منم سخت نگذره مامان تصمیم گرفت منو بگذاره خونه ی خاله .
صبح با هم ساعت ۸ونیم بود که رفتیم چون از سر و صدای کارای مامان من ۷ونیم از خواب بیدار شده بودم خیلی خوب و صمیمی با هم خدا حافظی کردیم و مامان اومد خونه و مشغول کاراش شدو منم اونجا مشغول بازی و خوش گذرونی . اینقدر بهم خوش گذشته بود که وقتی مامان زنگ زده بود حالمو بپرسه و ببینه چیکار میکنم حاضر نبودم گوشیو بگیرم .خلاصه من برای اولین بار حدود ده ساعت از مامان و خونه دور بودم البته قبلا یک ساعت دو ساعت مامان منو میگذاشت و میرفت کاراشو انجام میداد و میومد دنبالم ولی تا حالا اینقدر طولانی نشده بودولی با این همه اصلا بهونه نگرفته بودم تازه خیلی بهتر از خونه بودم هم تو غذا خوردن هم خوابیدنو بازی کردن تازه وقتی مهمونی تموم شده بودو خاله میخواست بره بهش میگفتم میخوام بیام خونتون .
راستی آقاجون جمعه رفتن حج عمره و مامان هروقت میپرسه آیدا آقاجون کجا رفتن میگم مکه .


دوری ده ساعته
